آلفرد نوبل در وصیتنامهاش میگوید «این جایزه به کسی داده شود که بهترین یا بیشترین کوشش را در راه برادری، انحلال یا کاهش ارتشها، یا تشویق و ترغیب کنفرانسهای صلح کرده باشد»
باتوجه به این گفته به نظر میرسد جایزه صلح نوبل برای باراک اوباما جایزهای سیاسی بوده است، در ارزیابی اینکه چرا صلح نوبل اوباما سیاسی بوده است میتوان گفت اکنون که یک سال از ریاست جمهوری باراک اوباما میگذرد ما هنوز حرکت خاصی که مستحق دریافت صلح نوبل باشد از ایشان مشاهده نکردهایم، درست است ایشان شعار «تغییر» را مطرح کرده ولی اگر این موضوع به مرحله عمل برسد امکان به وجود آمدن پیامدهای مثبت هم وجود دارد، اما نوام چوامسکی معتقد است طرح شعار «تغییر» از سوی اوباما با هدف کسب آراء در انتخابات ریاست جمهوری بوده است، برخی هم معتقدند شعار تغییر از دویست سال پیش چه در بحث سیاسی داخلی و چه در بحث سیاست خارجی آمریکا وجود داشته، با این نگاه میتوان گفت که اساساً شعار تغییر موضوع جدیدی در سیاستهای آمریکا نیست، یا حداقل این موضوع در مقاطع زمانی انتخابات در آمریکا قابل مشاهده است. چرایی جایزه به اوباما از منظری دیگر هم قابل تحلیل است، در نگاه بدبینانه میشود اینگونه طرح کرد که این جایزه صرفاً برای شروری است که هنوز امیدی به دست کشیدن از شرارت از سوی او وجود دارد، در نگاهی متعادلتر هم میتوان گفت برای ترغیب کسی که زیاد حرف میزند و بایستی تشویقش نمود تا کمی هم عمل نماید.
اگر گفته شود که ایشان هنوز فرصت کافی نداشته تا عمل کند بایستی سوال کرد پس چرا صلح نوبل به ایشان اعطا شده در حالیکه فرصت برای اعطا در آینده هم وجود داشت؟ در غیر این صورت میتوان سوال دیگری پرسید که شعار تغییر چه عملی را در پی داشته است؟ آنچه قابل مشاهده است اینکه اگر اوضاع بدتر نشده باشد بهتر نشده و چند شاخص اساسی در این مورد عبارتند از موضوع افغانستان، عراق، رژیم صهیونیستی که رویکرد آمریکا در این موضوعات هیچ تغییر اساسی که نداشته و در مواردی بدتر از قبل هم شده ،در مورد ایران هنور تغییری محسوس مشاهده نمیشود، اینها از مسائل حساس جهانی است اما حرکتی که برآمده از سیاست تغییر اوباما باشد و رو به بهبود هم باشد دیده نمیشود.
اگر اهدا کنندگان صلح نوبل روی حرف آلفرد نوبل مستحکم و پابرجا باشند، میتوان معانی گفته شده را برای انتخابشان برشمرد. اما حرکت نو و جدیدی را در رفتار سیاسی باراک اوباما ندیدیم که بتوانیم بگوییم واقعا مستحق این جایزه بوده است. نکته دیگری که از منظری کلیتر میشود به آن پرداخت این است که سیاست امریکا چه در منظر داخلی و چه در منظر خارجی، چراغ راهنمایی داشته است که همواره پیگیر آن بودهاند و آن منافع ملی است. برای تامین این موضوع همواره از طرف امریکاییها با توجه به حزب و فردی که روی کار آمده، صحبتهای مختلفی را شنیدهایم. یک روز حقوق بشر سیاست محوری میشود، روز دیگر تروریسم و امروز هم تغییر را مطرح نمودهاند. در یک جمله میتوان گفت شعار تغییر اوباما رویکرد نرمی است برای حفظ هژمونی امریکا در جهان. در حالیکه افکار عمومی جهانی از یک سری شعارها و سیاستهای امریکا خسته شده بودند آنها برای حفظ سلطه و هژمونی خود در جهان و ارتقا بخشیدن به آن و در یک کلام تامین منافع ملی، نیاز به شعار جدیدی داشتند، سیاست تازهای که بتواند افکار عمومی جهانی را بیشتر به خود جلب کند.
به نظر میرسد این شعار غیر واقعی است چون «فعل او کرده دروغ آن قول را»، و تلاشی در راستای این شعار و سیاست مشاهده نشده است. امریکا از گذشته برای خود رسالتی جهانی تعریف نموده، شواهد این موضوع را میتوانیم در گفتههای سردمدارانشان جستجو کنیم. ویلسون در جایی می گوید: «ما باید به امریکای لاتینیها انتخاب حقوق انسانی را بیاموزیم». ترومن هم عنوان می کند: «سیاست امریکا باید حمایت از آزادی باشد». وجیمز مدیسون در 1804 میگوید «ایالات متحده همانطور که به مردم امریکا تعلق دارد به جهان نیز متعلق است. به این ترتیب به عنوان کشوری نمونه و سرمشق باید حداقل بر ضد فسادی که غالب است اعتراض کند». ویلسون در مناسبتی دیگرمیگوید «ما خرسندیم که برای استقرار صلح نهایی در جهان میجنگیم». جان اف کندی هم میگوید «هدف امریکایی، صلح برای امریکاییها نیست» یا کویینسی آدامز میگوید «هرجا که مسئله آزادی و استقلال مطرح شود، قلب امریکا است». این تا اندازهای نشان از خودبزرگبینی امریکاییهاست که چنین رسالتی را در سراسر جهان برای خود قائلند. در عراق و افغانستان هم با این توجیهات حضور آنها را شاهدیم. بعد از 11 سپتامبر و حمله به افغانستان میخواستند بگویند: ما خود قربانی تروریستیم، برای مقابله با آن تلاش میکنیم و هزینه میپردازیم یا خود را ناجی مردم عراق میدانند و مینامند اما در حقیت همه اینها برای آن است که به افکار عمومی جهان بگویند ما همچنان پیرو این رسالت هستیم.
در سیاست بینالملل دو رویکرد محوری وجود دارد یکی سیاست واقعگراست (سیاست مبتنی بر قدرت) و دیگری سیاست آرمانی و اخلاقی که در مقاطع زمانی مختلف از سوی حکومت آمریکا به یکی از اینها توجه شده است. مثلا در گذشتههای دور گاهی سیاست اخلاقی و آرمانی حاکم بوده است، گاهی نیز سیاست مبتنی بر قدرت. اما امروزه این دو رویکرد بصورت مستقل پاسخگو نیستند، بلکه ترکیبی از این دو اثربخش است. چیزی که به آن میگویند «ویلسونیسم ریگانیسم»، یکی مظهر سیاستهای لیبرالیستی و آرمانگرایی است (البته آرمانگرایی از منظر امریکاییها) و یکی مظهر سیاست واقعگرایی مبتنی بر قدرت. شعار تغییر اوباما هم که منجر به اهدای صلح نوبل به ایشان شده است، در قالب این چهارچوب میگنجد و این مسئله چیز جدیدی نیست، یعنی صلحی برای جهان به ارمغان نخواهد آورد. اشاره شد که ویلسون با رویکرد آرمانگرایی میگوید «ما خرسندیم که برای استقرار صلح نهایی در جهان میجنگیم». در حالی که همه میدانیم صلحی که ناشی از جنگ باشد صلح واقعی نیست، نهایتاً میشود صلح مسلح که در گذشته هم مطرح بوده است. صلحی که ناشی از توازن وحشت و ترس از حمله کشور دیگر و ترس از دست دادن منافع است، صلح به معنای واقعی و ایجابی نیست. صلح واقعی آن است که به منافع، ارزشها و حاکمیت کشورهای دیگر احترام بگذاریم، ولی صلحی که امریکاییها در پی آن هستند، صلح مبتنی بر زور است، به عبارتی صلح تحمیلی امریکا به کشورهای دیگر است، آن هم اگر اتفاق بیفتد که تقریبا اتفاق افتادنش غیرممکن است. چرا که کشورها و قدرتهای دیگر هم برای خود ارزش و جایگاهی قائلند که تحمیل امریکا را نمیپذیرند.
در رویکرد و نگاه خیلی خوشبینانه بایستی گفت رویکرد تغییر اوباما هم همان صلح مسلح خواهد بود، اما اینکه آیا شعار تغییر و صلح مسلح، خونین و زندگی در بیم و وحشت دائمی که محصول سیاست آمریکاست نیازمند جایزه صلح نوبل است؟ سوالی است که بایستی از اعطا کنندگان صلح نوبل پرسید، در عین سیاسی عمل کردن اگر ذرهای انصاف باشد جواب آن روشن است، اکثر صلحهای نوبلی هم که قبلاً اعطا شده همینگونه بوده و این اولین مورد نیست.