ملايرپرس | malayerpress.com



جایزه برای حافظ هژمونی امریکا در جهان
كد مطلب : 18

آلفرد نوبل در وصیت­نامه­اش می­گوید «این جایزه به کسی داده شود که بهترین یا بیشترین کوشش را در راه برادری، انحلال یا کاهش ارتشها، یا تشویق و ترغیب کنفرانس­های صلح کرده باشد»

باتوجه به این گفته به نظر می­رسد جایزه صلح نوبل برای باراک اوباما جایزه­ای سیاسی بوده است، در ارزیابی اینکه چرا صلح نوبل اوباما سیاسی بوده است می­توان گفت اکنون که یک سال از ریاست جمهوری باراک اوباما می­گذرد ما هنوز حرکت خاصی که مستحق دریافت صلح نوبل باشد از ایشان مشاهده نکرده­ایم، درست است ایشان شعار «تغییر» را مطرح کرده ولی اگر این موضوع به مرحله عمل برسد امکان به وجود آمدن پیامدهای مثبت هم وجود دارد، اما نوام چوامسکی معتقد است طرح شعار «تغییر» از سوی اوباما با هدف کسب آراء در انتخابات ریاست جمهوری بوده است، برخی هم معتقدند شعار تغییر از دویست سال پیش چه در بحث سیاسی داخلی و چه در بحث سیاست خارجی آمریکا وجود داشته، با این نگاه می­توان گفت که اساساً شعار تغییر موضوع جدیدی در سیاستهای آمریکا نیست، یا حداقل این موضوع در مقاطع زمانی انتخابات در آمریکا قابل مشاهده است. چرایی جایزه به اوباما از منظری دیگر هم قابل تحلیل است، در نگاه بدبینانه می­شود اینگونه طرح کرد که این جایزه صرفاً برای شروری است که هنوز امیدی به دست کشیدن از شرارت از سوی او وجود دارد، در نگاهی متعادل­تر هم می­توان گفت برای ترغیب کسی که زیاد حرف می­زند و بایستی تشویقش نمود تا کمی هم عمل نماید.

اگر گفته شود که ایشان هنوز فرصت کافی نداشته تا عمل کند بایستی سوال کرد پس چرا صلح نوبل به ایشان اعطا شده در حالیکه  فرصت برای اعطا در آینده هم وجود داشت؟ در غیر این صورت می­توان سوال  دیگری پرسید که شعار تغییر چه عملی را در پی داشته است؟ آنچه قابل مشاهده است اینکه اگر اوضاع بدتر نشده باشد بهتر نشده و چند شاخص اساسی در این مورد عبارتند از موضوع افغانستان، عراق، رژیم صهیونیستی که رویکرد آمریکا در این موضوعات هیچ تغییر اساسی که نداشته و در مواردی بدتر از قبل هم شده ،در مورد ایران هنور تغییری محسوس مشاهده نمی­شود، اینها از مسائل حساس جهانی است اما حرکتی که برآمده از سیاست تغییر اوباما باشد و رو به بهبود هم باشد دیده نمی­شود.

اگر اهدا کنندگان صلح نوبل روی حرف آلفرد نوبل مستحکم و پابرجا باشند، می­توان معانی گفته شده را برای انتخابشان برشمرد. اما حرکت نو و جدیدی را در رفتار سیاسی باراک اوباما ندیدیم که بتوانیم بگوییم واقعا مستحق این جایزه بوده است. نکته دیگری که از منظری کلی­تر می­شود به آن پرداخت این است که سیاست امریکا چه در منظر داخلی و چه در منظر خارجی، چراغ راهنمایی داشته است که همواره پیگیر آن بوده­اند و آن منافع ملی است. برای تامین این موضوع همواره از طرف امریکایی­ها با توجه به حزب و فردی که روی کار آمده، صحبت­های مختلفی را شنیده­ایم. یک روز حقوق بشر سیاست محوری می­شود، روز دیگر تروریسم و امروز هم تغییر را مطرح نموده­اند. در یک جمله می­توان گفت شعار تغییر اوباما رویکرد نرمی است برای حفظ هژمونی امریکا در جهان. در حالیکه افکار عمومی جهانی از یک سری شعارها و سیاست­های امریکا خسته شده بودند آنها برای حفظ سلطه و هژمونی خود در جهان و ارتقا بخشیدن به آن و در یک کلام تامین منافع ملی، نیاز به شعار جدیدی داشتند، سیاست تازه­ای که بتواند افکار عمومی جهانی را بیشتر به خود جلب کند.

به نظر می­رسد این شعار غیر واقعی است چون «فعل او کرده دروغ آن قول را»، و تلاشی در راستای این شعار و سیاست مشاهده نشده است. امریکا از گذشته برای خود رسالتی جهانی تعریف نموده، شواهد این موضوع را می­توانیم در گفته­های سردمدارانشان جستجو کنیم. ویلسون  در جایی می گوید: «ما باید به امریکای لاتینی­ها انتخاب حقوق انسانی را بیاموزیم». ترومن هم عنوان می کند: «سیاست امریکا باید حمایت از آزادی باشد». وجیمز مدیسون در 1804 می­گوید «ایالات متحده همانطور که به مردم امریکا تعلق دارد به جهان نیز متعلق است. به این ترتیب به عنوان کشوری نمونه و سرمشق باید حداقل بر ضد فسادی که غالب است اعتراض کند». ویلسون در مناسبتی دیگرمی­گوید «ما خرسندیم که برای استقرار صلح نهایی در جهان می­جنگیم». جان اف کندی هم می­گوید «هدف امریکایی، صلح برای امریکایی­ها نیست» یا کویینسی آدامز می­گوید «هرجا که مسئله آزادی و استقلال مطرح شود، قلب امریکا است». این تا اندازه­ای نشان از خودبزرگ­بینی امریکایی­هاست که چنین رسالتی را در سراسر جهان برای خود قائلند. در عراق و افغانستان هم با این توجیهات حضور آنها را شاهدیم. بعد از 11 سپتامبر و حمله به افغانستان می­خواستند بگویند: ما خود قربانی تروریستیم، برای مقابله با آن تلاش می­کنیم و هزینه می­پردازیم  یا خود را ناجی مردم عراق می­دانند و می­نامند اما در حقیت همه اینها برای آن است که به افکار عمومی جهان بگویند ما همچنان پیرو این رسالت هستیم.

در سیاست بین­الملل دو رویکرد محوری وجود دارد یکی سیاست واقع­گراست (سیاست مبتنی بر قدرت) و دیگری سیاست آرمانی و اخلاقی که در مقاطع زمانی مختلف از سوی حکومت آمریکا به یکی از اینها توجه شده است. مثلا در گذشته­های دور گاهی سیاست اخلاقی و آرمانی حاکم بوده است، گاهی نیز سیاست مبتنی بر قدرت. اما امروزه این دو رویکرد بصورت مستقل پاسخگو نیستند، بلکه ترکیبی از این دو اثربخش است. چیزی که به آن می­گویند «ویلسونیسم ریگانیسم»، یکی مظهر سیاست­های لیبرالیستی و آرمانگرایی است (البته آرمانگرایی از منظر امریکایی­ها) و یکی مظهر سیاست واقع­گرایی مبتنی بر قدرت. شعار تغییر اوباما هم که منجر به اهدای صلح نوبل به ایشان شده است، در قالب این چهارچوب می­گنجد و این مسئله چیز جدیدی نیست، یعنی صلحی برای جهان به ارمغان نخواهد آورد. اشاره شد که ویلسون با رویکرد آرمانگرایی می­گوید «ما خرسندیم که برای استقرار صلح نهایی در جهان می­جنگیم». در حالی که همه می­دانیم صلحی که ناشی از جنگ باشد صلح واقعی نیست، نهایتاً می­شود صلح مسلح که در گذشته­ هم مطرح بوده است. صلحی که ناشی از توازن وحشت و ترس از حمله کشور دیگر و ترس از دست دادن منافع است، صلح به معنای واقعی و ایجابی نیست. صلح واقعی آن است که به منافع، ارزش­ها و حاکمیت کشورهای دیگر احترام بگذاریم، ولی صلحی که امریکایی­ها در پی آن هستند، صلح مبتنی بر زور است، به عبارتی صلح تحمیلی امریکا به کشورهای دیگر است، آن هم اگر اتفاق بیفتد که تقریبا اتفاق افتادنش غیرممکن است. چرا که کشورها و قدرت­های دیگر هم برای خود ارزش و جایگاهی قائلند که تحمیل امریکا را نمی­پذیرند.

در رویکرد و نگاه خیلی خوشبینانه بایستی گفت رویکرد تغییر اوباما هم همان صلح مسلح خواهد بود، اما اینکه آیا شعار تغییر و صلح مسلح، خونین و زندگی در بیم و وحشت دائمی که محصول سیاست آمریکاست نیازمند جایزه صلح نوبل است؟ سوالی است که بایستی از اعطا کنندگان صلح نوبل پرسید، در عین سیاسی عمل کردن اگر ذره­ای انصاف باشد جواب آن روشن است، اکثر صلح­های نوبلی هم که قبلاً اعطا شده همینگونه بوده و این اولین مورد نیست.      





نظر شما
* نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
* متن :